خرید بک لینک

درباره سایت

√ عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے √|داستان عاشقانه

سلام عزیزم از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنونم امیدوارم بتونی لحظات خوشی و بگذرونی اگه خوشت اومد نظر بده اگه نیومد میتونی انتقاد کنی تازه اگه دلت میخواد دل نوشتتو بنویس تا با اسم خودت درجش کنم زِندگـــی در حــــــــال بارگـــــــیری است، لطفاً صـَــــبر کـُــنید.. اینجـا سُــــرعت خوشــــبختی بسیار کــــم است...!! تـــا زندگــــــــی ات لُـود شـــــــود .. عُمـــــــــرت تمـام شــده. لطفا نظر بدید

امکانات وب


-->-->-->

-->-->-->

-->-->--> -->-->-->

*بارش برÙx81 در Ùx88بÙx84اگ*

-->-->--> -->-->-->

 

 

توی اسم فامیل یه بار اسممو نوشت و چند تا کار دیگه که به نظرم نشون میداد دوسم داره به آرام

 

 


 

 

گفتم بهش بگه و اونم بهش گفت .

 

 


 

 

وقتی بهش گفت سرشو گذاشت رو میز و کسی که یه لحظم ساکت نمیشست اون روز اصلا

 

 


 

 

حرف نزد ولی میدونید بعد از کلاس به آرام چی گفت ؟

 

 


 

 

اینکه اصلا همچین کسی رو نمیشناسه بعد اون همه چیز هایی که گفته بود .

 

 


 

 

غرورم شکست اون میتونست بگه آره ولی به اندازه یه دوست دوسش دارم . 

 

 


 

 

شاید کسی بتونه منو درک کنه ولی اونو فقط من درک میکنم .

 

 


 

 

یه حسی بهم میگه اونم از من خجالت میکشه و میدونید بعدش چه اتفاقی افتاد ؟!؟!؟!؟!؟

 

 


 

 

فهمیدم که البته فکر میکنم دوستش بهنام منو دوست داره و ارشیا به خاطر اون کنار کشیده 

 

 


 

 

خیلی خیلی ناراحتم دلم میخواد بمیرم اما به هر حال عاشقانه دوسش دارم .

 

 


 

 

هلیا

 

 

برچسب: نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: دوشنبه 16 دی 1392 ساعت: 17:08

صفحه بندی