خرید بک لینک

درباره سایت

√ عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے √|داستان عاشقانه

سلام عزیزم از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنونم امیدوارم بتونی لحظات خوشی و بگذرونی اگه خوشت اومد نظر بده اگه نیومد میتونی انتقاد کنی تازه اگه دلت میخواد دل نوشتتو بنویس تا با اسم خودت درجش کنم زِندگـــی در حــــــــال بارگـــــــیری است، لطفاً صـَــــبر کـُــنید.. اینجـا سُــــرعت خوشــــبختی بسیار کــــم است...!! تـــا زندگــــــــی ات لُـود شـــــــود .. عُمـــــــــرت تمـام شــده. لطفا نظر بدید

امکانات وب


-->-->-->

-->-->-->

-->-->--> -->-->-->

*بارش برÙx81 در Ùx88بÙx84اگ*

-->-->--> -->-->-->

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....  چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....




برچسب: داستان گربه را دم حجله کشتن , نویسنده: عـِـ×ـشق زפֿـــ×ـمـــے تاريخ: دوشنبه 16 دی 1392 ساعت: 16:54

صفحه بندی